تبليغاتX
غریبانه
تو را من چشم در راهم
 

 

 

 

تدریس خصوصی گیتار پاپ  فلامینکو

 

e mail www.nimapartoo@yahoo.co

mob 09183572575

 

 

 

 

 

 

 بزرگترین نعمت مادررررررررررررررر

                                          

و خداوند مادر را آفرید

 

پس مادرم تنها عاشق تو هستم و دوستت دارم

اینهم مادرهای آمریکایی که بخاطر جنگ از فرزندانشان دور شده اند به امید پایان جنگ در دنیا

اما کاش این مادر آمریکایی بدونه چند مادر رو بی فرزند کرده

 

 نیما پشت سرتو بپا

شب یا

روز؟ شب

 

باران یا برف؟  باران

 

 قدم زدن؟ توپه

 

کدام فصل و کدام رنگ؟  پاییز. آبی

 

ماه خوب و بد؟   خوب مهر بد مهر 

بهترین و بدترین روز؟      بهترین پنج شنبه بدترین جمعه

 

کدام گل؟ نرگس و رز

 

 آبی یا قرمز؟آبی

 

 کدام شهر و کدام کشور؟  شهر تهران   کشور ایتالیا

 

 کدام ماشین ایرانی؟ سمند ال ایکس

 

کدام ماشین خارجی؟      بی ام و

 

 

من مرد تنهایی شبم
من مرد تنهایی شبم

تنها وغمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام

 


من مرد تنهایی شبم
تنها وغمگین رفته ام

من مرد تنهایی شبم
صد قصه مانده بر لبم

کوله بارم رو بسته ام

کوله بارم رو بسته ام

من مرد تنهایی شبم
مهر خاموشی بر لبم

تنها وغمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام

من مرد تنهایی شبم
از درد ظلمت رفته ام

من مرد تنهایی شبم
صد قصه مانده بر لبم

کوله بارم را بسته ام

کوله بارم رااا......
بسته ام

من مرد تنهایی شبم

کوله بارم راااا....
بسته ام


من مرد تنهایی شبم

 

 می گذرد، روزگارم به تنهایی، تنهایی که خود خواسته است، انتخابی آگاهانه و هوشیار، گرچه

 

گاهی سرد، ترسان، هراس آور و پر از تشویش می باشد، قدم زدن در هوای سرد کمی مرا به

 

خودم می آورد، گاهی که فکر می کنم، می بینم هر بار که دوستی آمد، تا خواستم دستش را

 

بگیرم، دیدم دست او محتاج تر است، خودم را رها کردم، و دستهای دوستم را محکم گرفتم، تا

 

مرهمی برای تنهایش، برای غمهایش، برای دلتنگیش باشم، و خودم رها شدم، جاری شدم، تا آمدم

 

تکیه کنم بر شانه ای دوستی، دیدم او به شانه هایم بیشتر احتیاج دارد، شانه هایم را در اختیارش

 

قرار دادم، و خودم ره سپار دیار تنهایی خودم شدم، و رها گشتم در جاده ای زندگیم... بی

 معنی نگات رو میدونم


میدونم که میگی دست از سرم بردار...


اما
ن
م
ی
ت
و
ن
م

 

حضوری، بی نگاهی و...

 

تنها...

امواج با عصبانیت برپیکرساحل می کوبیدند...دریا متلاطم بود و غروب نزدیک....

آرام و بی صدا کنار ساحل نشسته... و به افق خیره مانده بود...

در نگاهش تنهایی موج می زد...غمی بزرگ وجودش را در هم کوبیده بود...

خسته بود...از همه چیز...از تکرار لحظه های زندگی...از این همه یکنواختی...حتی از تکرار نفسهایش خسته بود...از صدای دریا که همیشه برایش گوش نواز بود...

از همه چیز و همه کس...تنها بود...به تنهایی تک درختی در کویر...

باد چنگ در گیسوان طلایی اش افکند و قطرات اشک را از گونه های خیسش به تاراج برد...

نای حرکت نداشت...آسمان به سرخی می گرایید...کم کم خورشید هم او را تنها میگذاشت...

بروجودش آرامشی قبل از طوفان حاکم بود...تصمیم خود را گرفت...

در یک لحظه...نمی خواست فکر کند...نمی خواست پشیمان شود...

بلند شد...چیزی را میان انگشتانش فشرد...گردنبندی زیبا...

گردنبند را از گردنش باز کرد و به میان ماسه ها افکند...

آرام بر ماسه ها قدم برداشت...به سوی دریا رفت...نزدیک و نزدیک تر...امواج به سویش حمله ور شدند...کم کم در میان امواج گم شد...گم...و دیگر...هیچ...

گردنبند هنوز روی ماسه ها بود و با هجوم موجها در نبرد...

قلبی کوچک ...با هجوم آخرین موج درش باز شد...نوشته ای از درون قلب بیرون آمد...

روی کاغذ کوچک نوشته بود...........

                                        دوستت دارم...تنهایم نگذار....

 

بازخوانی حسرت ها و امیدهای از دست رفته کاری بیهوده است

من به فردا امید دارم.....

و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است

لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای

به نظاره بنشینیم آنچه را می گذرد .

سرنوشت از پیش رقم خورده است

نباید غصه ای خورد....

من راز لحظه ها را می دانم

و انتظار را دوست دارم....

برای آمدنی نو و تازه

...

 

معلم
معلــــــــــــــــم گفت الف:

گفتم او

معلــــــــــــــــم گفت ب:

گفتم با او

معلـــــــــــــــم گفت پ:

گفتم پیش او

معلـــــــــــــــــــم گفت ج:

خواستم بگویــــــــم جــــــــــــــــــدایی

گفت:دیــــــــــــــــگر بس است.

 

حتما بخوانید

بازهم خبری تلخ دوستی که سالها خبر از او نداشتم شنیدم خود کشی کرده

دلیلشو از دوستان جویا شدم گفتند نرسیدن به دختر که دوست داشته

حاضر نشدم سر مزارش برم

آدم ضعیفی که مرگ را راه فرار میداند لیاقت طلب آمرزش ندارد هیچ لیاقت فکر کردن هم ندارد

همان لحظه فکرش را از صفحه خاطراتم پاک کردم

کاش مردم ارزش زندگی را میدانستند

اگه میخواید بدونید زندگی چقدر شیرینه نیما پیشنهاد سختی برات داره در سخترین لحظه زندگیت برو روی پردگاه و خودتو بنداز پایین

آن چند ثانیه که در هوایی تمام عمرت را به چشم میبینی انگار یک سال در هوا معلقی

دلیل خود کشیت جلو چشات میاد تمام بدنت به لرزه میفته با خودت میگی 

چرا اینکارو کردم اونموقع شیرینی زندگی رو حس میکنی و عاجزانه دنبال چیزی هستی که بتونی خودتو نجات بدی در نهایت میفهمی کسی جز خدا نمیتونه نجاتت بده آنچنان فریادی میزنی که دنیا به لرزه در بیاد میگی خدایا برس به دادم غلط کردم

سوال: نیما تو از کجا میدونی؟

جواب:بماند!!!!!! 

 

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

 

وسعت تنهاييم را حس نکرد...

 

در ميان خنده هاي تلخ من ، گريه پنهانيم را حس نکرد...

 

در هجوم لحضه هاي بي کسي، درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 

آن که با آغاز من مانوس بود ، لحضه ي پايانيم را حس نکرد


 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 16:12  توسط نیما پرتو   | 

 

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی ؟
رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک و تنهام توی این غربت سنگی
می دونم بر نمیگردی شدی همرنگ دو رنگی

همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود ؟

رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو
واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظهاتو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی

 

چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بي وفايي

گا هی فکرمی کنم که تنهایی چقدر سخته

معنی واقعی تنهایی چیه

عمق تنهایی چقدر می تونه باشه

و اینکه چه ادم هایی تنها هستن

و چرا ؟

کو چیکتر که بودم فکر می کردم تنهایی یعنی وقتی کسی دورو برش خلوت باشه و تنها زندگی کنه

اما الان...

الان اطرافم ادم ها دورو برشون کلی شلوغه

خانواده همکاران دوستان

اما وقتی درونشون و می بینم می فهمم که بد جور تو خودشونن

به امار افسردگی نگاه می کنم و اینکه چقدر بیماریای روحی زیاد شده

و این و می فهمم اکثر ادم های امروز روحشون تنهاست

به پدر بزرگم فکر میکنم که تنها زندگی می کنه اما تنها نیست

تازه تنهایی خیلی هارو هم پر میکنه

چقدر عطر جانمازش رو دوست دارم ...

مثل بابا بزرگ بازهم دیدم

واقعا اون موقع است که می بینم خیلی از تعابیرم اشتباهه

من الان معنی تنهایی و خوب می دونم

اما خیلی ها هنوز نمی دونن

من معنی تنهایی و تو جمله که خیلی وقت پیش خوندم و یه لبخند و چشمک به روحم زدم

خوب فهمیدم

" ... و اگر روزی تنهای تنهایان شوم

باز هم خدا با من است

او جانشین تمام تنهایی های من است "

یه زمانی دلم واسه فرشته ام می سوخت چون حس می کردم تنهاست

اما حالا نه

میدونم اون خدارو داره

 

عشق

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن

عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

 

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

 

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

 

از فصل خشک گذر میکردند

 

به دسته های کلاغان

 

که عطر مزرعه های شبانه را

 

برای من به هدیه میآورند

 

به مادرم که در آیینه زندگی میکرد

 

و شکل پیری من بود

 

و به زمین،که شهوت تکرار من،درون ملتهبش را

 

از تخمه های سبز میانباشت-سلامی دوباره خواهم کرد...

 

 

میآم،میآم،میآم

 

با گیسویم:ادامه بوهای زیر خاک

 

با چشمهام:تجربه های غلیظ تاریکی

 

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

 

میآم،میآم،میآم

 

و آستانه پر از عشق میشود

 

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

 

و دختری که هنوز آنجا

 

در آستانهء پر عشق ایستاده،سلامی دوباره خواهم کرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:24  توسط نیما پرتو   |